تبليغاتX
دلتنگی من
دلتنگی من


سلام

بعد چند مدت تصميم گرفتم دوباره بنويسم اما توي يه خونه جديد

خوشحال ميشم منو اونجا همراهي كنين

منتظرتونم.

"""  دست نويس يك ديوانه  """

. جمعه 1389/11/01. دست نويسي از م.ع|



دلم يه خونه واسه زندگي كردن ميخواد... بايد جاي قشنگي باشه...يعني بايد خودم اون رو قشنگ بسازم...

هميشه هم سعي من اين بود كه تا اونجايي كه ميشه اين خونه رو زيبا و بزرگ بسازم....نمي دونم تا حالا موفق بودم يا نه...

مي خوام يه خونه اي واسه خودم درست كنم كه عالي باشه .... 

يه نماي سنگي  اونم به رنگ مشكي...آخه خيلي خوشم مياد...

بعدشم يه عكس از خودم بندازم روش..

.شايدم يه جمله از خودم رو هم بگم كه  بنويسن برام...

 بايد قشنگ بشه...ولي مطمئن نيستم آخه نميشه اونجا رو ديد... حق ندارم برم اونجا...

واسه افتتاح خونه ام همه شما رو دعوت ميكنم...واستون كارت دعوت مي فرستم....

فقط اينو بگم كه داخل خونه ام شما رو نميتونم راه بدم...بعدا ازم گله نكنيد...يعني اجازشو ندارم..هيچ كي نداره...

اما همين كه بياين تا دم در خونه جديدم مطمئن باشين كه خيلي خوشحالم ميكنيد...

تازه هنوز معلوم نيست كي به خونه جديد نقل مكان كنم ولي من آدرس خونه خودم رو ميذارم...حتما واسه روز اول كه دارم ميرم اونجا بيا...بعد ها هم اگه دوست داشتي يه سر بهم بزن...بازم خوشحال ميشم...

خيلي خوب ديگه...آدرس رو يادداشت كن...

قبرستان محله مون...كوچمون  كه اسم نداره....پلاك هم ندارم...يه ديوار سياه... عكس خودم هم رو ديوارش هست..بگردي پيدا ميكني...

------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن : اين نوشته نشان دهنده نا اميدي نويسنده نمي باشد بلكه نگاهي به آينده مي باشد.


. سه شنبه 1389/07/06. دست نويسي از م.ع|


فكر مي كنم كه شايد متولد شده باشم...

و آن هم در يك شب اتفاق افتاد...

شبي كه مرا بعد از سالها به سمت خودت صدا كردي...

شبي كه شبي خاص بود براي همه و براي من هم خاص بود و هم عجيب....

شبي كه همه تو را صدا ميزدند و من يك تماشاچي نبودم...

شبي كه من هم تو را صدا زدم و براي اولين بار بخاطر تو گريستم...

شبي كه فهميدم سالهاست از تو دورم...

 شبي كه تورا درك كردم و  فهميدم  بنده ات را دوست داري...

من 23 سال پيش در چنين روزي به اين دنياآمدم ...اما فقط چند صباحي است كه متولد شده ام....

فهميدم كه اين زنده بودن با  يك بار متولد شدن هست كه معني پيدا ميكنه...

و چه خوب است كه تمامي آدم ها قبل از مرگشان ؛ متولد شوند...      

تولدم مبارك...

 

. پنجشنبه 1389/06/25. دست نويسي از م.ع|


پسرك تنها بود...

گوشه اي كز كرده...

گوشه اي غمگين...

 گوشه اي از تنهايي...

گوشه اي از تاريكي...

گوشه اي از خاطره ها...

گوشه اي از دلهره ها...

گوشه اي پر شده از ترس...

گوشه اي از رنج ها...

گوشه اي از همه چيز...

جز يه تصوير سفيد...

 

 

. دوشنبه 1389/06/08. دست نويسي از م.ع|


يه اعتراف...

اي خداي من...

يه سال گذشت...

يه تلنگر به من زدي...

كه از خواب بيدار بشم...

اما من نفهميدم...

ازت شاكي شدم ...

چرا نميذاري بخوابم...

تا صبح اشك ريختم...

اشتباه كردم...

خوابيدم...

اما...

يه روز بيدار شدم...

اشك ريختم....

براي شكايتم از تو...

براي بيدار نشدنم ...

براي تك تك اون خنده ها...

براي همه چيز كه فقط رويا بود...

براي همه چيز كه ديگه نبود...

اشك ريختم....

آخه همه چيز فقط يه خواب بود...

اما هنوزم ميشه بيدار موند...

ميخوام بخندم...

اما اين بار تو بيداري...

 

  

. شنبه 1389/06/06. دست نويسي از م.ع|


تنهايي در حال پرسه  زدن بودم...آزاد و رها... نمي دانم چه شد... ناگهان خود را در مكاني ديدم كه تاريكي بر همه جاي آن چيره شده بود..حتي نتوانستم  چند متر آنطرف تر را ببينم..سكوت غوغا ميكرد..وحشت بر من مستولي شده بود...

تاريكي تا آن حد زياد بود كه راه را گم كردم و در سكوتي مطلق گم گشتم...از ترس آن همه سكوت ، تاريكي و سرما  در گوشه اي زانو در بغل كردم ،چشم هايم را بستم و به خاطراتم پناه بردم...به گذشته نه چندان دور...زمان با هم بودن و باهم از اين كوچه ها گذر كردن...زماني كه تمام غم و مشكلاتم را همان ابتداي كوچه رها ميكردم و فقط به باتو بودن فكر ميكردم و كوچه ها را با صداي خنده هايمان يكي پس ازديگري پشت سر مي گذاشتيم...

به ناگاه  گرما و نوري خيره كننده در برابرم ظاهر شد... ديگر از آن كوچه هاي تنگ و تاريك خبري نبود و جاي خود را به كوچه هايي عريض دادند كه نور تمام آنرا روشن كرده بود،ديگر از ترس خبري نبود و اميد تمام وجودم را فرا گرفت...با تمام قوا چشم هايم را باز كردم...

اما هنوز زانو به بغل در همان گوشه ي تاريك كوچه  نشسته بودم...

در نبود تو سري به كوچه هاي باهم بودنمان زدم...

. پنجشنبه 1389/05/28. دست نويسي از م.ع|


هميشه از خودم مي پرسيدم چطور ممكنه كه هوا هم آفتاب بتابه و از اون ور هم بارون بياد...

اما حالا اين اتفاق برام افتاد...هم مي خندم و هم گريه ميكنم...

آره..حرفت رو شنيدم...

چشام باروني به خاطر حرفت و لبام خندون باز هم به خاطرهمون حرفت...

نميدونم كه تو اين نبرد كي پيروز ميشه؟ اشك هام يا خنده هام؟

نميدونم حرف دلت بود يا نه...

واسه رسيدن به اين لحظه تلخ خيلي سختي كشيدم...

اما مهم اين بود كه فهميدي حتي به قيمت متنفر شدن تو از من...

. چهارشنبه 1389/05/20. دست نويسي از م.ع|


ساكت...

مبخواهم صدايش را بشنوم...

گفتم ساكت...

نه؛ديگر صدايي از آن به گوش نميرسد...حتي ديگر ازآن صداي خفيفي هم كه تا چند وقت پيش به گوش مي رسيد هم خبري نيست...

يادم مي آيد كه در يك مقطع آنچنان صدايش بلند بود كه در هر جمع و محفلي صدايش مي آمد و  توجه همگان را به خود جلب ميكرد...ديگر احتياج به ساكت كردن محيط براي شنيدن آن صداي زيبايش نبود و هميشه مي شد با فرا گوش دادن به صدايش به آرامشي رسيد  كه در بينهايت قرار داشت...

بعدها دچار مشكل شد...خوب به ياد مي آورم كه ديگر از آن صداي رسا و زيبايش چيزي نمانده بود جز يه صداي خسته وخفيف كه بايد در سكوت بود تا بتوان آنرا شنيد...اما باز هم من قانع بودم ...

اما حالا چه؟ ديگر از آنهمه شور و صداي زيبايش خبري نيست .حتي  به شنيدن آن ناله هايش كه بسيار خفيف بود هم راضي بودم  اما آن را هم از من گرفتند...

آري ديگر نميتوانم صداي قلبم را بشنوم...

اما هنوز هم آن صداي دلنشينش در گوشم زمزمه مي كند و ظلمت شب ها را با ياد صدايش به دست طلوع  صبح مي سپارم...

 

 

. سه شنبه 1389/05/12. دست نويسي از م.ع|


من نوشتم :

كه دلتنگي هايم را با قايق خيالم روانه دل دريائيت كردم تا بداني دلتنگتم اما قايق خيالم قبل از رسيدن ،به اعماق دريا پيوست...

و تو گفتي :

دلتنگي بد نيست، يادگاريست از آنان كه دوستشان داريم و از ما دورند...

بهانه ايست تا شيريني دوستيمان را به خاطر بياوريم همانند شيريني عشق ماندگار من نسبت به تو...


. دوشنبه 1389/04/21. دست نويسي از م.ع|


يه آدم بود

يه آدم مغرور

يه آدم كه ساكت نبود

يه آدم كه وقتي حقي ازش گرفته ميشد،ساكت نمي نشست و براي رسيدن به حقش مي جنگيد

حتي اگه به ضررش تموم ميشد.اما همون آدم يه بار نتونست.

نتونست يه حق رو بگيره....يه حق خيلي مهم....حق خودش رو...

اون حق چيزي نبود جز

يه نگاه ساده

                   يه تيكه مهرباني

                                       يه قلب پاك

خيلي سعي كرد اما مشكل اينجا بود كه حتي نتونست حرفشو بزنه بگه كه" اين حقه منه"

نتونست بگه كه

اون نگاه مال منه

                        اون مهرباني مال منه

                                                      اون قلب مال منه

هميشه سعي خودشو مي كرد و هر بار كه مصمم تر و با اراده تر از قبل دنبال گرفتن حقش مي رفت،قبل از گفتن اين جمله كه "اين حقه منه" همه چيز رو فراموش مي كرد و نمي تونست چيزي بگه...ساكت...بدون غرور...گنگ...

اين بار نه تنها نتونست حق خودشو بگيره,بلكه محكوم شد...

آدمي كه فقط دنبال گرفتن حقش بود به جرم نامهربوني,بي مهري,منزوي بودن محكوم شد به محروم بودن از

يه نگاه ساده

                   يه تيكه مهرباني

                                          يه قلب پاك

واسه همين اون آدم مغرور براي هميشه ساكت شد...ديگه حرفي نزد...

خيلي وقت كه گذشته و همه چيز تمام شده اما هنوزم اون آدم مغرور تو حسرت

يه نگاه,

          يه تيكه مهرباني,

                                 يه قلب پاك هست

. یکشنبه 1389/04/06. دست نويسي از م.ع|



مطالب پيشين
» تغيير خانه
» ما هم رفتيم براي زندگي بهتر
» تولد من
» پسرك تنها بود
» اعتراف
»  كوچه هاي باهم بودنمان
» تنفر از روي عشق
» ساكت
» نامه
» يه آدم...

Design By : Pars Skin