سلام پسری هستم دارای اعضا و جوارح... دنبال جایی برای باز کردن این گره کور دل خود... اشتراک با دیگران .... و شنیدن نظر دیگران.... aslbbano_2010@yahoo.com
خیلی وقت بود
(نزدیک به 1 ماه) که تو نت نبودم،بودم که ولی وقت واسه وبلاگ نداشتم،میومدم و خبر
می خوندم و می رفتم...
آخه تو زندگی ادم
اینقدر کار و مشکلات داره که وقتی واسه وبلاگ نویسی نمی مونه...اینو همههم سن و سال های من میدونن،ادم وقتی که بخواد یه زندگی
(هنوز شروع نکردم آخه دهنم بوی ادامس موزی میده...) رو پایه ریزی کنه خیلی سخته مخصوصا
تو این دوره زمونه....
باید یکی باشه که
بتونی بهش تکیه کرد تا فشار زندگی کمرت رو
نشکونه...منظورم از یکی هم خانواده بود هم افراد دیگه...
مسلما که خانواده
درکت میکنن ولی باید بتونی یکی دیگه رو پیدا کنی تا اونم تو رو درک کنه و این کار خیلی
سخت و مشکله...به
نظر من یکی که بعد از اینکهخرش از پل گذشت تغییر نکنه البته اینم بگم اگه
تغییر مثبت باشه خوبم هست و این قضیهکاملا دو طرفه است...
کجا بودیم به کجا
رسیدیم.....
خلاصه...
من اومدم با تغییر
در قالب وبلاگ اونم بعد از مدت ها (که خیلی ها این درخواست رو داده بودن) و فعلا هم
قصد کناره گیری ندارم...
امروز چند
تا عکس از خواهر زاده ام گذاشتم...خیلی دوستش دارم ،من یه چیز میگم شما یه چیز
میشنوین...فکر کنم اونهایی که خواهر زاده یا برادر زاده داشته باشند بفهمن چی
میگم....اسمش هم عسل خانم هست...متولد 6
اردیبهشت 88 هست الان هم تو پنج ماهگی هست..خیلی شیطونه..یه ثانیه هم اروم
نمیشه....
امروز
رو به همه دوستان و گلها تبریک میگم ...آخه امروز روزی هست که دنیا منور و نورانی
گشت به حضور سبز من...جهان در چنین روزی در بیست
واندی سال قبل مفتخر به حضور من شد...
امروز روز تولد یه انسان پاک و شریفه....روز تولد من....
هاااااا....بیاااااااااا....بزن
کفو.....بزن...ماشالله...(فقط یه طور نرقصین که باعث بشه وبلاگو فیلتر کنند)
راستی
از کیک خبری نیست آخه کیک قند زیادی داره و واسه شما ضرر داره.....تناسب
اندامتون؟؟ بهم میخوره....
راستی
همین جا به آبجی حدیث تولدشو تبریک میگم...تولدش یه روز بعد از منه....انشاالله
عمر با برکتی داشته باشه...
راستی ببینم تو قسمت نظر برام
کادو چی میذارین....
خوب
بسه دیگه مهمونی تموم شد...نخود،نخود هر کی بره خونه خود...
نمی خواستم غم
بنویسم..اخه قول دادم....واسه همین دیشب ننوشتم....
اگه دیشب مینوشتم
خیلی غمگین می شدم پس گفتم بذارم یه کم اروم بشم و بنویسم که الان دارم نتیجه خوب
این کارم رو میبینم...
میدونین چیه؟دیشب
به دوستم خیلی چیزا رو گفتم و این بار سنگین
مسئولیت که رو دوشم بود رو پایین گذاشتم...
همه چیزو بهش
گفتم...درسته که خیلی هم برای من و هم برای اون سخت بود ولی به نفع هر دوتامون
بود...ولی بهتر که گفتم...خدا منو دوست داشت که با یک
اتفاق تونستم همه چیزو بگم...
الان
هردوتامون یکی شدیم...
امروز خیلی راحت
بود...اخه نمیخوام که هیچ کسی به خاطر من و کارهای من دلش بشکنه...
حاضرم
بشکنم ولی کسی نشکنه...
چهارشنبه 1388/06/18 توسط م.ع
سلام
دوستان تقاضای
جایزه کرده بودن...مناون پسترو کلا حذف کردم..شرمنده...ولی همونطور که گفتم
جایزه،توپ میدم.یه توپ پلاستیکی فوتبال....پس آدرس بدین تا بفرستم..
راستی کارنامه
کنکور کاردانی به کارشناسی مو گذاشتم تا همه در خنده من شریک باشین...(آخه تا کی
باید از غم بگم؟)اینم
بگم که بعد از 4 سال از اینکه درس رو کنار گذاشتم تو کنکور شرکت کردم اونم بدون
اینکه لای کتابی رو باز کنم...
در یک روز سرد بارانی تو آمدی تو فضا را روشن کردی... تو همه جا رو گرم کردی... تو دل غمگین مرا شاد کردی... تو به من زندگی بخشیدی... تو با گرمای سوزان خود دلم را سوزاندی....
از همه دوستانی که منو درک کردن و با نظرات و نصیحت هاشون منو آروم کردن تشکر میکنم...این نصیحت رو هم یکی از دوستان خوبم برام فرستاد که با اجازش میذارم تو وبلاگ تا واسه همه افرادی مثل من بدرد بخوره.
عزیز همه ی چیزی که باید ار این دنیا و زندگی باد بگیری اینه که زندگی میگذره در ضمن ادم خدا به این بزرگی داشته باشه که اینقدر برای بندها ش بهترینا رو رقم می زنه پس چرا ادم دلبسته ی کسایی بشه که قدرشو نمیدونند عزیزم خدا جبران تمامی نداشته های من است با خدا باش تا ببینی خدا چطور خریداره اون دل شکسته ی با ارزشت می شه سرنوشت ما به دست دیگریست خوش نویس است او نخواهد بد نوشت انتقامتو از این دنیا بگیر با شادی با به کمال رسیدن با خوب بودن و دوست داشتن با بزرگی دل و روح و شخصیت خودت و توی این دنیا بسار تا هم راضی و دست پر از این دنیا دل بکنی هم راضی و سر بلند تر از هر آدم دیگه یه دنیای قشنگترو لمس کنی به امید خوشی تو دوست خوب سپردمت به بهترین و مهربونترین""""
امروز دوباره دلم شکست...دل بیچاره من تازه داشت خوب می شد...فکر می کردم که فقط یه بار میشکنه، ولی مثل اینکه واقعا خوشی بهم نیومده...نمی دنم چرا... بخدا منم می خوام گذشته رو فراموش کنم ...داشتم از یاد میبردم که باز...اخه چرا؟اصلا مغزم کار نمی کنه...دلم که ریز ریز شده...روحم که خسته است...